اتاق بدون پنجره

🎭 اتود روانشناختی
«اتاق بدون پنجره»

موقعیت:
شخصیت احساس می‌کند در زندگی‌اش در یک چرخه تکراری گیر افتاده؛ اتاقی بدون خروج.

(نگاه به اطراف، انگار دیوارها را لمس می‌کند.)

تو هم می‌بینی؟
یا فقط منم؟

این دیوارها هر روز نزدیک‌تر میشن.
آروم.
بی‌صدا.
بدون اینکه کسی بفهمه.

(مکث.)

نه، من زندانی نیستم.
سر کار میرم.
می‌خندم.
حرف می‌زنم.

ولی یه جایی اینجا…
(اشاره به سر)
یه اتاق هست.

بدون پنجره.

(آرام‌تر.)

هر بار که می‌خوام یه تصمیم جدید بگیرم،
یه صدا میگه: “فایده نداره.”
هر بار که می‌خوام تغییر کنم،
یه چیزی میگه: “همیشه همین بوده.”

(لبخند کوتاه.)

آدم چطور می‌فهمه داره تکرار میشه؟
وقتی که حتی اعتراضش هم شبیه دفعه قبله.

(مکث. نگاه مستقیم.)

من نمی‌خوام زندگی‌م فقط تکرار دیروز باشه.
نمی‌خوام یه روز بیدار شم و بفهمم
ده سال گذشته و من هنوز همینجام.

(نفس عمیق.)

شاید این اتاق واقعی نباشه.
شاید فقط یه عادت باشه.
یه ترس قدیمی.

ولی اگه درشو باز نکنم،
هیچ‌وقت نمی‌فهمم پشتش چیه.

(مکث.)

امروز یه قدم کوچیک برمی‌دارم.
حتی اگه صدام بلرزه.

(پایان.)

​​​​​​​بهنام پورحسن