🎭 اتود روانشناختی
«چهرهای که ساختی»
موقعیت:
شخصیت سالها نقش بازی کرده تا مورد قبول واقع شود و حالا نمیداند خودش کیست.
(لبخند مصنوعی. آرام.)
این صورتم رو میبینی؟
این نسخهایه که ساختی.
مودب.
منطقی.
بیحاشیه.
همونی که همیشه “مشکلی نداره”.
همونی که همیشه “باشه” میگه.
(مکث. لبخند کمرنگ میشود.)
اولش سخت بود.
تمرین میکردم جلوی آینه.
چطور حرف بزنم که کسی ناراحت نشه.
چطور بخندم که جدی گرفته شم.
چطور ساکت بمونم که دوستداشتنی باشم.
بعد یه جایی…
یادم رفت کِی دارم نقش بازی میکنم.
(مکث.)
الان بعضی وقتا که تنها میشم،
نمیدونم کدوم صدام واقعیه.
اون که اعتراض میکنه؟
یا اون که میگه “بیخیال”؟
(نگاه مستقیم.)
آدم وقتی زیادی تطبیق پیدا کنه،
مرزش پاک میشه.
من یاد گرفتم همه رو راضی نگه دارم.
جز خودم.
(نفس عمیق.)
و حالا…
بزرگترین ترسم اینه که
اگه یه روزی این نقابو بردارم،
کسی نمونه.
(مکث طولانی.)
ولی شاید بدترش این باشه
که بمونه…
و من دیگه وجود نداشته باشم.
(نگاه ثابت. پایان.)
بهنام پورحسن