موقعیت:
شخصیت با صدایی در ذهنش حرف میزند. مشخص نیست آن صدا وجدان است، ترس است یا نسخهای دیگر از خودش.
(آرام. مکثهای کوتاه.)
نه… الان نه.
خواهش میکنم الان نه.
(مکث.)
میدونم که هستی.
میدونم هر وقت ساکت میشم، تو بلندتر میشی...
موقعیت:
شخصیت احساس میکند در زندگیاش در یک چرخه تکراری گیر افتاده؛ اتاقی بدون خروج.
(نگاه به اطراف، انگار دیوارها را لمس میکند.)
تو هم میبینی؟
یا فقط منم؟
این دیوارها هر روز نزدیکتر میشن.
آروم.
بیصدا...
موقعیت:
شخصیت سالها نقش بازی کرده تا مورد قبول واقع شود و حالا نمیداند خودش کیست.
(لبخند مصنوعی. آرام.)
این صورتم رو میبینی؟
این نسخهایه که ساختی.
مودب.
منطقی.
بیحاشیه.
همونی که همیشه...